

یک لحظه چرا بدون چوپان نروند
از سایه ی گرگ سمت شیطان نروند
دق کرد به کوه گرگ وقتی فهمید
هرگز به بهشت گوسفندان نروند
*
عاقبت مست نام شد حاجی
شهره ی خاص و عام شد حاجی
آنقدر حاجی حاجیش کردند
باورش گشت و خام شد حاجی
×
شاهی که خبر ندارد از دربارش
غافل شده از هزینه ی دربارش
مانند خران مانده در گل من من
هر روز فزوده می شود بر بارش
...در چرا گاه
صدای نشخوار
شده موسیقی گرگ اندیشان
چه قدر نسبی هست
هر صدایی مه در عالم جاریست
...ای که داری تو دست گل چیدن
بشنو از من حدیث روئیدن
باید از اینکه بد کنی ترسی
جای ترسیدن از بدی دیدن
...بی کار مردم فقر بسیار است
ترسم بگویم شیخ ما هار است
کاری کند گویید چون شیطان
کار آفرین خلق بی کار است
...تندیس هزار چهره بر دوش شماست
تا حلقه ی شعر ترس در گوش شماست
آتشگه شرع روشن از شرک من است
شیرازه ی دین جویده ی موش شماست
...